لوح خاطرات شیمی 85
دانشجویان مهندسی شیمی دانشگاه صنعتی سهند تبریز- ورودی85 -
آموخته ام آموخته ام که چشم پوشی از حقايق آنها را تغيير نمی دهد. آموخته ام که لبخند ارزانترين راهيست که می شود نگاه را با آن صفا داد آموخته ام که وقتی با کسی روبه رو می شوم انتظار لبخند جدی را از سوی من دارد آموخته ام که زندگی دشوار است اما من از زندگی سختترم. آموخته ام که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريده پس چه چيزی باعث شد که من بيانديشم که همه چيز را در يک روز می توانم به دست بياورم اعتراض دانشجو : بايكوت ........و اما بعد........... آوشین، سرگشته و حیران مکتبخانه همی نوردیدی؛ به ناگه شخصی بدید خنده رو و خوش سیما بدو گفت تو که باشی؟ گفت: مرا حفظ اللسان نامندی در این دیار. گفت : پیشه ات چه باشد ؟ گفت: از برای ممارست جسمانی تلامیذ کوشش همی نمایم و فرمود : از چه رو اینچنین متالم باشی ؟ وی را گفت : به سبب محروم گشتن از خوابخانه و کمک هزینه تلامیذ که اوستاذ نجفی اینچنین فرموده باشندی. گفت: غمین اسباب دنیوی گشتن نه کار رندان بود. پس بدو گفت: همینک ترا پندی فرمایم، آویزه گوش نما ! در ادارات ولایات جهان ثالثه* بایست که ترا آشنایی ** بُوَد تا حمار از پل رد توانی کرد*** !!!!!!!! گفت: نیک گفتی ای صاحبدل پس همینک تو مرا آشنا باش. گفت: همی توانم تنها خوابخانه را از برایت مهیا سازم و لیک برقراری کمک هزینه تلامیذ از توان من فراتر بُدی و ترا بایست که آشنایی ضخیمتر بُوَد **** !!!!!!!!! القصه؛ خوابخانه به شکرانه همت آن بلند نظر، که یزدان پاک ورا اجر وسیع عنایت فرمایاد، آوشین را مهیا گردیدی. خسته و پریشان قصد خوابخانه نمودی، پس رندی وی را فرمود: طریق خوابخانه بس طویل باشدی و از برای طی طریق تو را مرکبی ببایست؛ شایسته!!!!!! گفت مرا مرکبی نَبُوَد. گفت: اینک سواری حسن نام با مرکبی عظیم همو را "سرویس" نامند؛ همی رسد، او را همراه شو تا تو را به خوابخانه همی رساند. لختی بعد، ارابه ای بس ثقیل همی دید، بسان لوکوموتیو، که ورا به عوض آتشدان، تلمبه ای بود، با پا نواخته همی گردید. آوشین از عظمت ارابه، انگشت تحیر به دهان همی گزید و شکر آفریدگار همی گفت ! این داستان ادامه دارد . . . اصطلاحات * جهان ثالثه : جهان سوم ** آشنا : در این متن منظور همان پارتی است *** حمار از پل رد توانی کرد : خَرَت از پل بگذرد **** آشنایی ضخیمتر بُوَد : پارتی کلفت تری داشته باشی آوشین قدم به مکتب خانه سهند گذاشتی چونان که از دروازه علوم هستی گذر کردی ! به ناگه صوتی نکیر وی را به خود جلب نمودی که : هوی ای پسر! مگر مرا رویت ننمایی که راس به زیر همی افکنی و از دروازه سهند گذر همی کنی ؟ آوشین وی را فرمود: مگر تو که باشی اینچنین گستاخ، یاوه بافی و مرا نشناسی ؟ که در تمام بلاد پارس مرا همی شناسند و بر من اینچنین گستاخ سخن نرانند ! تبسمی بر فم وی نشستی و وی را گفتی که ای پسرک، اینجا سرزمین ترکستان است، نه سرزمین پارس باشد. آوشین انگشت به دهان گزیدی و خویشتن را عتاب نمودی که از چه رو این مهم از خاطر زدودی لذا وی را کسب اجازت نمودی از بابت دخول. به اذن شخص، که وی را حراست همی نامیدندی گام بر تربت پاک مکتب خانه سهند نهادی و حیات خویش به این گام دگرگون نمودی ! بر بیرونی سهند نظر کردی و تلامیذ بدید بر نباتات خفته، خویشتن را نهیب زدی که ای رولکم؛ اینجا نه جای خسبیدن باشدی. ذکر حق بر زبان جاری ساختی و قدم بر اندرونی نهادی، تلامیذ بدیدی آشفته و حیران به هر سو دویدی و جمله ذکر نام امینی بردی؛ پس تلمیذی را پرسید : این امینی که باشدی جمله تلامیذ وی را خوانندی و نام وی بر زبان رانندی ؟ تلمیذ فرمود مکتبداری از مکتبداران سهند بود بوقت ابتدا و انتهای آموختن، تلامیذ را نیاز به وی همی فراوان باشد به سبب گزینش واحد و تعیین رهنما اوستاذ و حذف و اضافه و . . . ! آوشین فرمود : به احتساب این گفتار، حصول علم در این مکتبخانه عملی بود بس گران و بسان گذر از هفت خوان باشدی فلذا گام به پس نهادی از جهت رجعت. در دم با اژدها پیکری تصادم نمودی نجفی نام که تلامیذ وی را معاونة تلامیذ مکتب خانه خطاب نمودندی. آوشین را فرمود : تو که باشی ای سیه چرده ؟ آیا از تبار عربان باشی ؟ وی را فرمود من از تبار لُران باشم ! گفت : از چه رو بوی سیقار تو همی مشام آزرده سازد ؟ چرا بازوان ستبر داری ؟ آوشین از این کلام در عجب شد که بار الاها ! مگر این صفات، اکتساب علم در مکتب خانه را نفی همی نماید ؟ نجفی وی را باز فرمود : از این رو که فرمودم و به سبب آزردن حراست مکتب خانه؛ چند سنه از کمک هزینه تلامیذ محروم گردی و نعمت استفاده از خواب خانه نیز از تو سلب گردد و بایست که ادوار فراوان در کمیتة انضباطی حاضر گردی، باشد که عبرتی گردی از برای تلامیذ نافرمان. این داستان ادامه دارد . . . و اما راویان اخبار و ناقلان آثار و طوطیان شکر شکن شیرین گفتار، چنین روایت و حکایت کرده اند که : پیل تنی سیه چرده از بلده دزفول بسوی ولایات آذرآبادگان هجرت نمودی به سبب مکاشفت و مکاسبت علوم بحریه و بریه و تحت بریه1 از برای اکتشاف معادن زر و سیم و سیاه زر2 . ترشرویی بود آوشین3 نام از تبار ساکیان، هالتر چنان همی زد که در کل بلاد مسلمین کسی را یارای مقابله با وی نبودی و در بلاد کفار تنها آرنولد نامی بودی که یارای تقابل با وی داشتی به سبب حمایات عمو سام ( لعن الله علیه ). القصه، در بلدی از بلاد ولایات آذرآبادگان که وی را تبریز نامیدندی فرود آمدی و ملایی4 را پرسیدی که اینجا کجاست ؟ ملا وی را فرمودی که فرزند، این مکان را " نیصف راه " همی نامند. آوشین ملول گشتی و ملا را گفتی که مرا خستگی مفرط پدیدآمد به جهت طی طریق و تازه نیمی از راه را پیمودم لذا به سبب این خستگی جانفرسا، در این مکان اطراق همی کنم و در این بلد به جستجوی علم همی پردازم. ملا وی را گفت : این بلد را مکتبخانه ای 5 باشد که مکتبخانه تبریز همی نامندش. آوشین وی را گفت که از برای این مکتبخانه چند فرسنگ بایست پیمودی ؟ ملا فرمود : بسی راه طولانی و ملال انگیز باشد و سراج الورداء6 بسیار و ترافیق7 ثقیل. گفت : مرا یارای مقابله با هر جنبنده ای در ارض و سماوات بودی ولیکن خستگی مفرط طی طریق آثار ملالت و غبار حزانت بر رخساره ام نشانیدی و همی بایست تن خویش با جبقی8 نوازش نمایام. ملا وی را گفت : سفاهت به گوشه ای نِه و جبق خویش به دو نیم نما تا تو را سیقاری9 دهم مقنِه10 نام، که جان خویش زین پس با آن بنوازی و خستگی با آن زتن به در آری. آوشین سیقار از وی بِسِتَدی و وی را افروختی و وی را پرسید : این چه باشد که چونان لوکوموتیو های بلاد کمونیست، پی در پی دود از آن صعود همی نماید و خاکستر از آن فرود همی آید ؟ ملا فرمود : زین پس خستگی خویش با این متاع ز تن برون نما و حال که ترا رنگ به رخساره باز گشتی؛ ار توان طی طریق در تو باقی ماندی، از این سوی در تضاد سوی مکتب خانه تبریز رو، پس از طی چند فرسنگ در یمین طریق مکتبک خانه ای همی بینی در جار 11 آهنگرخانه ای که فضلا وی را تراختور سازی همی نامند و این مکتبک خانه از برای کسانی باشد که ایشانرا یارای طی کل طریق نباشد از برای سستی و کاهلی و به آن بسنده همی کنند. آوشین سر به جِیب تفکر فرو بردی و پس از لختی به راه اوفتادی از برای مکتبک خانه که همو را سهند یونیورسیتی نامیدندی و چند صد تلمیذ و چند ده اوستاذیار و اوستاذ در او جای همی گرفتندی از برای مطالعت و مباحثت. پس از طی چند فرسنگ و گذر از جوار لوکوموتیو خانه بلده تبریز، به مکتب خانه سهند رسیدی و وی را دهان از تعجب باز ماندی و فک زیرین به ارض رسیدی که این چه مکتب خانه بود از های اسکول وی12 صغیرتر؛ ولیکن خویشتن را دلداری همی داد که شاید این مکتب خانه محیطی صغیر لیک اندرونی بس کبیر دارد و من باب کسب علوم و تکنولوجی، مکانی شایسته و بایسته همی باشد. ین داستان ادامه دارد... 1- تحت بریه : زیر زمینی 2- سیاه زر : طلای سیاه ( در این متن منظور نفت است ) 3- آوشین : افشین ( همان که بابک خرمدین را . . . ) 4- ملا : در این متن یعنی کسی که چیزهای زیادی میداند، باسواد 5- مکتبخانه : در این متن منظور دانشگاه است 6- سراج الورداء : چراغ قرمز 7- ترافیق : ترافیک 8- جبق : چپق، آلتی برای کشیدن توتون 9- سیقار : سیگار 10- مقنه : مگنو، نام و مارک سیگاری است 11- جار : همسایگی، جوار 12- های اسکول : دبیرستان
شماره دانشجويي : مدرك جرم
اعتراض براي كيفيت غذا : مي خواهم زنده بمانم
روز پرداخت وام دانشجو : روز فرشته
دانشجوي اخراجي : مردي كه به زانو در آمد
آينده تحصيل كرده : دست فروش
كلاس هاي ساعت 12-2: خواب وبيدار
رئيس دانشگاه : مرد نامر
تصويب شهريه براي دانشجويان : تاراج
استاد راهنما : گمشده
به دنبال سرويس : دونده
آشپزهاي سلف سرويس : هفت سامورائي
دانشجويي كه تغيير رشته داده : بازنده
بوفه دانشگاه : غارتگران
سرويس دانشگاه : اتوبوسي بسوي مرگ
اميد به بهبود اوضاع : توهم
غذاي امروز : سلف self
گردهمايي استادان : دسيسه
كتابخانه دانشگاه : خانه عنكبوتان
پاس كردن يك درس: يكبار براي هميشه
ژتون فروشي : آژانس شيشه اي
رئيس دانشكده : سناتور
التماس براي نمره : اشك كوسه
امور دانشجويان : سايه شوگان
سوار شدن به اتوبوس : يورش
نماينده كلاس : بهترين فرد بد
ترم آخر : بوي خوش زندگي
پايان نامه : زندگي ديگر هيچ
سالهاي پيش از دانشگاه : آن روزهاي خوش
دانشجوي تازه وارد : هالوي خوش شانس
ثبت نام ترم جديد : ده فرمان
دانشجوين ساكن خوابگاه : جنگجويان كوهستان
خوابگاه شهرك : اينجا آخر دنياست
وام تحصيلي : جهيزيه رباب
خوابگاه دا نشگاه : خانه كوچك
خانواده دانشجويان : بينوايان
دانشگاه آزاد : جيب برها به بهشت نمي روند
دانشجو مدل رپي : الو، الو، من جوجوام
دانشجوي فوق ليسانس : قهرمان قهرمانان
انتخاب درس افتاده : زخم كهنه
استاد دانشگاه : يك گروه خشن
اولين امتحان : اولين خون
شب امتحان : امشب اشكي ميريز
مراقبين امتحان : سايه عقاب
شاگرد اول كلاس : مردي كه زياد مي دانست
تقلب : عمليات سري
تدريس در دانشگاه : تجارت
روز دريافت كارنامه : روز واقعه
تعطيلات بين ترمي : روزهاي خوب زندگي
دانشجوي فارغ التحصيل : ديوانه از قفس پريد
مسئول خوابگاه : كاراگاه گجت
انصراف دادن : فرار بسوي خوشبختي
ادامه تحصيل تا دكترا : ديدار در استانبول
وعده رئيس دانشگاه : بلوف
تصويه حساب : خط پايان
شيريني گرفتن از فارغ تحصيلي : ضربه آخر
عمر دانشجو : بر باد رفته


