تبليغاتX
لوح خاطرات شیمی 85

لوح خاطرات شیمی 85

دانشجویان مهندسی شیمی دانشگاه صنعتی سهند تبریز- ورودی85 -

 

 

آوشین پلکان ارابه درنوردیدی، ناگه شوفر ارابه ورا گفت : دی مشاهدت ننمودمی تو را !  آیا تلمیذ جدید الورود باشی ؟ گفت : بلی  گفت : در این مکتب خانه مرا به نیک نامی شناسند همی؛ لیک ار قوپن* تورا همراه نباشدی، همی جلوس بر ارابه نتوانی !  حال مرا نیک پاسخ ده؛ قوپن همی تو را باشدی ؟ گفت : مرا این مقال همی بر نتابد ! گفت : ار اینچنین باشد، ارابه ام همی ترک نمای !

آوشین ملول گشتی و عزم مراجعت نمودی. تلمیذی گفت : درود و سلام بر سیدنا و شیخنا حسن شوفر؛ همی قوپن وی بپردازمی، بیشتر روی ترش ننمای که وقت تنگ بُوَد و موقع سدجوع همی فرا رسد !

شوفر قوپن از وی ستانید و اهرم ارابه به قوت ید کشیدی و پای بر تلمبه آن نهادی و وی را حرکت آمدی.

شوفر حسن خویشتن را زمزمه همی کردی که :

کوچه لره سو سپ بیشم؛

کوچه لره سو سپ بیشم؛

یار گلنده توز اولماسین؛

یار گلنده توز اولماسین؛

. . .

آوشین را قیلوله فرا گرفتی بس شیرین؛ به سان انگبین. پس از لختی، همهمه از جوار، به گوش رسیدی وی را.

عیون گشودی و تلامیذ بدیدی ارابه را خارج همی گردند و سوی خوابخانه روان همی باشند.

تلمیذی را بپرسید : اینجا کجا باشدی ؟

فرمود : قریه ای از قراء تبریز، وی را قراملک همی نامند و روزگار ماضی، مآوای مشروطه چیان همی ببودی و آوردگاه آنان و قوای شاه قاجار؛  که درفش مشروطه را سردار کبیر ** و سالار دلیر *** زین مکان بپا همی داشتندی!

گفت : حال دانستمی از چه رو تلامیذ مکتبخانه سهند، مشروط و مشروطه و مشروطه چیان همی نیک بدارندی!

فرمود : آری درست دانستی ای نیک نفس !

گفت : خوابخانه همین باشدی ؟ گفت : آری

از پی تلامیذ روان گشتی تا به منزلگاه رسیدی، خوابخانه را بنایی خشتی مشاهدت نمودی بس عظیم. شخصی بدید درشت اندام در آن بیابان سوی وی همی آید. ورا فرمود : نام خود مرا بنما تا دانمی از پشته که باشی و پیشه ات چه باشدی ؟

گفت : مرا آذرخش همی نامند، فرمانروای این خوابخانه همی باشم. گفت : آیا همان باشی، جان نسوان و اطفال زیشان همی ستانی چه متون ماضیان قرائت نمودمی آذرخش جان مردمان همی سِتانَد و آتش بر خرمن ایشان همی جهاند !!!!

گفت : آنچه گفتی من نباشمی و وی را سماوات مآوی بُوَد، لیک مور را  آزار ز من همی نرسد و ار متون ماضیان به جد مطالعت نمایی حتم آن کلام نیوشیده باشی :

میازار موری که دانه کش است؛                            که جان دارد و جان شیرین خوش است؛

گفت : آری

فرمود : آنکه این کلام بفرموده من باشَمی !!!!!     گفت : هان! اینک ترا شناختمی، حکیم ابوالقاسم آذرخش باشی که من در های اسکول**** خویش ذکر فراوان در مدح تو از اوستاذ خویش نیوشیدمی !!!

گفت : آری همی من باشمی و به شکرانه این معرفه تو را به اکول طعام دعوت همی نمایم.

گفت : فی هذه یوم، طعام چه باشدی ؟

گفت : عوام آن را قورمه سبزی همی نامند و فضلا وی را جمن البرینج***** همی خوانند.

گفت : چگونه طعامی باشدی ؟  فرمود : ار در بیت خویش تناول فرمایی، بس لذیذ ور در این خوابخانه؛ طعامی "اکل و لاموت"******

گفت : پس گریز نباشدی.  بایست که این طعام، تناول همی نمایم و شکر خالق همی گویم و تو را همراه همی گردم !!

 

 

...این داستان ادامه دارد

 

*  قوپن : کوپن، در این متن منظور بلیط اتوبوس می باشد

** سردار کبیر : ستارخان

*** سالار دلیر : باقرخان

**** های اسکول : دبیرستان

***** جمن البرینج : چمن پلو

****** اکل و لاموت : بخور و نمیر

نوشته شده در سه شنبه 1387/06/26ساعت 13:29 توسط | |

ما،از خاطره ی بلند دوستی می آییم،چیزی شبیه خیال تو یعنی حکومت دوست.

می ترسیم از غیاب،غیاب دوست،اما،غیاب غیاب در ماست.

با اوست که خواسته هایی برای ما به جهان می آید،که جهان ما را افزایش می دهد.هر خواسته،خود جهانی است و ما،از جغرافیای دور تجربه می آییم.گرم پوست انداختن،از همه ی آنچه تا دیروز ،معتکف درگاه دگردیسی ،ثبت تجربه ، اما به راحتی ثبت یک چیز نیست،خود به وجود آوردن یک تجربه است.و این طور با تجربیاتمان تغییر می کنیم.متفاوت می شویم ،حالا ما ، آن من دیگریم،خیس از غیاب و تجربه...

میدانیم که رفتن روایی نیست، رفتن قدم زدن با کلمات نیست ،فراق نیست.ای دوست! رفتن همیشه حکایت بازآمدن نیست...

نوشته شده در سه شنبه 1387/06/19ساعت 4:20 توسط | |

دیگران را همانگونه که هستند بپذیرید ، حتی اگر برایتان مشکل باشد که عقاید ، رفتارها و نظرات آنها را درک کنید.

خود را از تمام چیزهایی که مانع رسیدن شما به اهدافتان می شود جدا سازید.

خانواده ای از دوستان و آشنایانتان  تشکیل دهید و با آنها امیدها ، آرزوها ، ناراحتی ها و شادی هایتان را شریک شوید.

تصمیم بگیرید که در زندگی موفق باشید . در آن صورت شادی راهش را به طرف شما پیدا می کند و اتفاقات خوشایند و دلپذیری برای شما رخ خواهد داد

جستجو و آزمایش کنید . دنیا چیزهای زیادی برای ارائه کردن دارد و شما هم قادرید چیزهای زیادی را ارائه دهید. هر زمان که کار جدیدی را آزمایش می کنید خودتان را بیشتر می شناسید.

ببخشید و فراموش کنید . کینه فقط بارتان را سنگین تر می کند و الهام بخش ناخوشایندی است. از بالا به موضوع نگاه کنید و به خاطر داشته باشید که هر کسی امکان دارد اشتباه کند.

عادات و احساسات نادرست خود را ترک کنید تا نتوانند مانع و سد راه شما برای رسیدن به اهدافتان شوند.

به بهترین چیزها امید داشته باشید و هرگز فراموش نکنید که هر چیزی امکان پذیر است ، البته اگر در کارهایتان پشتکار داشته باشید و از خدا کمک بخواهید.

امواج منفی را نادیده بگیرید . روی اهدافتان تمرکز کنید و موفقیت های گذشته را بخاطر بسپارید . پیروزی های گذشته نشانه و رابطی برای موفقیت های آینده خواهد بود.

به جاهای جدید سر بزنید و با فکر روشن ، امکانات جدید را آزمایش کنید . سعی کنید هر روز چیزهای جدیدی را بیاموزید ، بدین صورت رشد خواهید کرد و احساس زنده بودن می کنید.

بدانید که هر مساله ای هر چقدر هم که سخت و دشوار باشد در نهایت حل خواهد شد . همان طور که گرمای مطبوع و دلپذیر بهار پس از سرمای طاقت فرسای زمستان می آید.

اجازه دهید که عشق به جای نفرت ، قلبتان را پر کند. زمانی که نفرت در قلب شما ساکن است هیچ فضای خالی برای عشق وجود ندارد ، اما موقعی که عشق در قلبتان ساکن است ، تمام خوشبختی و شادی در وجودتان قرار دارد.

بر زمان مدیریت داشته باشید ، تا استرس و نگرانی کمتری شما را رنج دهد . استفاده درست از زمان باعث می شود که روی موضوعات مهم بهتر تمرکز کنید.

هرگز افراد فقیر ، ناامید ، رنج کشیده و ضعیف را نادیده نگیرید و هر نوع کمکی را که قادرید به این افراد ارائه دهید از آنان دریغ نکنید.

چشم هایتان را باز کنید و به تمام زیباییهایی که در اطرافتان وجود دارد نگاه کنید ، حتی در سخت ترین و بدترین شرایط ، چیزهای زیادی برای سپاسگزاری وجود دارد

فراموش نکنید که در زندگیتان تفریح و سرگرمی داشته باشید . بدانید که موفقیت بدون شادی و لذت های مشروع ، مفهومی ندارد.

چیزهایی را که نمی دانید بپرسید ، زیرا که شما برای یاد گرفتن به این کره خاکی آمده اید.

اجازه ندهید که نگرانی و استرس بر زندگی شما حاکم شود و به یاد داشته باشید که همه چیز در نهایت درست خواهد شد.

استعدادها ، مهارتها ، دانش و توانائیهایتان را با دیگران تقسیم کنید ، زیرا هزاران برابر آن به سمت خودتان برمی گردد.

حتی زمانی که رویاهایتان غیر ممکن به نظر می رسند تلاشتان را بکنید . با تلاش و مشارکت در انجام کارها ماهر و خبره می شوید

از استعدادها و توانایی ها یتان به عنوان بهترین هدیه استفاده کنید . استعدادهایی که تلف شوند ارزشی ندارند. استفاده صحیح از استعدادها و تواناییهایتان برای شما پاداش های غیرمنتظره ای به دنبال دارد.

برای دوستان و اقوامی که شما را حمایت و تشویق کرده اند ، ارزش قایل شوید و هر کاری که از دستتان بر می آید برای آنها انجام دهید.

خواسته های خود را  به کائنات بیان نمایید

و منتظر وقوع آنها در زمان مناسب باشید

با دقت و شبیه اشعه ایکس به قلب های انسانهای اطراف خود بنگرید در نتیجه شما زیبایی و خوبی را در قلب آنها خواهید دید

اجازه دهید که صداقت و درستکاری وارد زندگیتان شود. اگر شما در راه درستی حرکت کنید درانتها خوشبختی را خواهید یافت

زمانی که خاطرات تلخ ، ذهنتان را پر کرده است ، به جاهای شاد بروید . اجازه ندهید که تلخی ها مانع رسیدن شما به اهدافتان شود. در عوض روی توانایی ها ، رویاها و فردایی روشن تمرکز کنید.

نوشته شده در پنجشنبه 1387/06/14ساعت 18:38 توسط | |

 

یه توپ دارم قلقلیه
سرخ و سفید و آبیه
می‌زنم زمین، هوا می‌ره
نمی‌دونی تا کجا می‌ره
من این توپو نداشتم
مشقامو خوب نوشتم
بابام بهم عیدی داد
یه توپ قلقلی داد
 

یه توپ دارم قلقلیه :
از آنجا که همه‌ی توپها قلقلی هستند؛ این مصرع نشان حماقت شاعر است. یا بیانگر این موضوع است که شاعر توپ‌های مثلثی و مربعی و لوزی هم داشته ولی حالا فقط می‌خواهد در مورد آن توپش که قلقلی است، صحبت کند. در هر صورت می‌توان این فرضیه را هم در نظر گرفت که شاعر می‌خواسته در لفافه و با استفاده از آرایه‌های ادبی نظیر تشبیه و استعاره، به گردی زمین که مرحوم گالیور (!) آن را به اثبات رساند، تاکید کند.


سرخ و سفید و آبیه:
این سه رنگ که نماد پرچم فرانسه است، نشان‌ دهنده‌ی فرانسوی بودن توپ مورد نظر است. حالا چرا فرانسه؟ خدا می‌داند!


می‌زنم زمین هوا می‌ره/ نمی‌دونی تا کجا می‌ره:
این مصراع گویای مکان سروده شدن شعر است. جایی بیرون از جو زمین. چون این مصراع بحث جاذبه‌ی زمین را نقض می‌کند و در ادامه به لایتناهی بودن دنیا اشاره دارد که مسلماً به من و شما هیچ ربطی ندارد.


من این توپو نداشتم/ مشقامو خوب نوشتم:
فقر! نداشتن توپ و آتاری و پلی استیشن و ... باعث شده که شاعر از درد نداری و بدبختی بنشیند و درس بخواند و مشق‌هایش را خوب بنویسد. برای مثال اکثر فوتبالیست‌ها که همیشه با توپ سر و کار دارند، وضعیت درسی مساعدی ندارند.


بابام بهم عیدی داد / یه توپ قلقلی داد:
این مصراع هیچ تفسیر خاصی ندارد! جز اینکه شاعر از آرایه‌ی مبالغه استفاده کرده است

 

نوشته شده در یکشنبه 1387/06/03ساعت 19:47 توسط | |