لوح خاطرات شیمی 85
دانشجویان مهندسی شیمی دانشگاه صنعتی سهند تبریز- ورودی85 -
يكی از روزهای سال اول دبيرستان بود.من از مدرسه به خانه بر می گشتم كه يكی از بچه های كلاس را ديدم.اسمش محسن بود و انگار همهی كتابهايش را با خود به خانه می برد.با خودم گفتم: "كی اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه می بره. حتما ً اين پسرخيلی بی حالی است!"من براي آخر هفته ام برنامهريزی كرده بودم.(مسابقهی فوتبال با بچه ها، مهمانی خانهی يكی از همكلاسی ها) بنابراين شانه هايم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم. همينطور كه می رفتم،تعدادی از بچه ها رو ديدم كه به طرف او دويدند و او را به زمين انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روی خاكها افتاد.عينكش افتاد و من ديدم چند متر اونطرفتر، روی چمنها پرت شد.سرش را كه بالا آورد، در چشماش يه غم خيلي بزرگ ديدم. بی اختيار قلبم به طرفش كشيده شد و بطرفش دويدم. در حاليكه به دنبال عينكش می گشت، يه قطره درشت اشك در چشمهاش ديدم. همينطور كه عينكش را به دستش می دادم، گفتم: "اين بچه ها يه مشت آشغالن!"او به من نگاهی كرد و گفت:" هی، متشكرم!" و لبخند بزرگی صورتش را پوشاند. از آن لبخندهايی كه سرشار از سپاسگزاري قلبی بود. من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسيدم كجا زندگی می كنه؟ معلوم شد كه او هم نزديك خانهی ما زندگی می كند. ازش پرسيدم پس چطور من تو را نديده بودم؟او گفت كه قبلا به يك مدرسهی خصوصی می رفته و اين برای من خيلی جالب بود.پيش از اين با چنين كسی آشنا نشده بودم.ما تا خانه پياده قدم زديم و من بعضی از كتابهايش را برايش آوردم.او واقعا پسر جالبی از آب درآمد.من ازش پرسيدم آيا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازی كند؟ و او جواب مثبت داد.ما تمام اخر هفته را با هم گذرانديم و هر چه بيشتر محسن را می شناختم، بيشتر از او خوشم ميیآمد. دوستانم هم چنين احساسی داشتند.صبح دوشنبه رسيد و من دوباره محسن را با حجم انبوهي از كتابها ديدم.به او گفتم:" پسر تو واقعا بعد از مدت كوتاهی عضلات قوي پيدا می كنی،با اين همه كتابی كه با خودت اين طرف و آن طرف می بری!"محسن خنديد و نصف كتابها را در دستان من گذاشت. در چهار سال بعد، من و محسن بهترين دوستان هم بوديم.وقتي به سال آخر دبيرستان رسيديم، هر دو به فكر دانشكده افتاديم. محسن تصميم داشت به جورج تاون برود و من به دوك.من می دانستم كه هميشه دوستان خوبی باقی خواهيم ماند.مهم نيست كيلومترها فاصله بين ما باشد.او تصميم داشت دكتر شود و من قصد داشتم به دنبال خريد و فروش لوازم فوتبال بروم.محسن كسی بود كه قرار بود برای جشن فارغ التحصيلی صحبت كند.من خوشحال بودم كه مجبور نيستم در آن روز روبروی همه صحبت كنم. من محسن را ديدم. او عالی به نظر می رسيد و از جمله كسانی به شمار می آمد كه توانسته اند خود را در دوران دبيرستان پيدا كنند.حتی عينك زدنش هم به او می آمد.همهی دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهی من بهش حسودی می كردم! امروز يكی از اون روزها بود.من می ديدم كه برای سخنرانی اش كمی عصبی است. بنابراين دست محكمی به پشتش زدم و گفتم: " هی مرد بزرگ! تو عالی خواهی بود"!او با يكی از اون نگاه هايش به من نگاه كرد( همون نگاه سپاسگزار واقعی) و لبخند زد: " مرسی." گلويش را صاف كرد و صحبتش را اينطوری شروع كرد:"فارغ التحصيلی زمان سپاس از كسانی است كه به شما كمك كرده اند اين سالهای سخت را بگذرانيد.والدين شما، معلمانتان، خواهر برادرهايتان شايد يك مربی ورزش... اما مهمتر از همه، دوستانتان... من اينجا هستم تا به همه ی شما بگويم دوست كسی بودن, بهترين هديه ای است كه شما می توانيد به كسی بدهيد. من می خواهم برای شما داستانی را تعريف كنم." من به دوستم با ناباوری نگاه می كردم، در حاليكه او داستان اولين روز آشناييمان را تعريف می كرد.به آرامی گفت كه در آن تعطيلات آخر هفته قصد داشته خودش را بكشد.او گفت كه چگونه كمد مدرسه اش را خالي كرده تا مادرش بعدا ً وسايل او را به خانه نياورد. محسن نگاه سختی به من كرد و لبخند كوچكی بر لبانش ظاهر شد.او ادامه داد:"خوشبختانه، من نجات پيدا كردم. دوستم مرا از انجام اين كار غير قابل بحث، باز داشت." من به همهمهای كه در بين جمعيت پراكنده شد گوش می دادم، در حاليكه اين پسر خوش قيافه و مشهور مدرسه به ما دربارهی سست ترين لحظه های زندگيش توضيح می داد.پدر و مادرش را ديدم كه به من نگاه می كردند و لبخند می زدند. همان لبخند پراز سپاس.من تا آن لحظه عمق اين لبخند را درك نكرده بودم. هرگز تاثير رفتارهای خود را دست كم نگيريد.با يك رفتار كوچك، شما می توانيد زندگی يك نفر را دگرگون نماييد: برای بهتر شدن يا بدتر شدن. خداوند ما را در مسير زندگی يكديگر قرار می دهد تا به شكلهای گوناگون بر هم اثر بگذاريم. "دوستان،فرشته هايی هستند كه شما را بر روی پاهايتان بلند می كنند، زمانی كه بالهای شما به سختی به ياد میآورند چگونه پرواز كنند." بچه ها یه عده مثل من و نسیم به تازگی خیلی بیکار شدن آخه کلاسا همه تعطیل ما هم که شب امتحانی تا اسم امتحان میاد کتاب جلومون باز می کنیم
.البته یه عده دیگه از این فرصت استفاده می کنن که خوب بخونن
.و یه عده که آبروی دانشگاه خیلی واسشون مهمه تو کنگره زحمت می کشن که خسته نباشن .![]()
![]()
![]()
![]()


