تبليغاتX
لوح خاطرات شیمی 85

لوح خاطرات شیمی 85

دانشجویان مهندسی شیمی دانشگاه صنعتی سهند تبریز- ورودی85 -

 

*  بدبختانه عدم شناخت نسل امروز نسبت به تاریخ باشکوه ایران باعث شده است که بسیاری از داشته های خویش را در دستان دیگران ببینیم و لذت هم ببریم !
سریال افسانه جومونگ ( ساخته کشور کره جنوبی ) در واقع بخشی از تاریخ ایران را ربوده است . آنها نام ارمنستان را لاک گرفته و بر آن سرزمین بویو گذارده اند فرمانروایی ایران را هم سلسله هان نامیده اند  . در تاریخ سلسله ( هان ) سواره نظام زره پوش وجود ندارد این سواره نظام بنا بر همه اسناد تاریخی مربوط به ارتش پارت ایران بوده است . 

یکی از افسران سپاه آهنین ایران در پایین عکس دیده می شود

وقتی از درگیری دولت هان با یاغیان صحبت می شود و بدین خاطر بویو دست به حمله به مناطق اطراف خود می زند در واقع زمانی است که فرمانروایی ایران با یاغیان هوسپائوسینس ( شورشگر تازی ) و  گوردی ین، آدیابن و اُسرائن در باختر و سکاییان در خاور مشغول جنگ است در ضمن مهمترین نکته آنکه گرفتن گروگان از خاندان نافرمان نسبت به فرمانروایی تنها در ایران باب بوده است مهرداد پادشاه اشکانی در ارمنستان ( بخاطر آنکه بی طرفی کشورش را زیر پا گذارده و از رومیان حمایت نمود  ) وارد کارزار شده و آرتاواز شاه ارمنستان را فرمانبردار خویش نمود و تیگران پسر آرتاواز را به عنوان گروگان به پارت فرستاد. رویدادهای بعدی باعث مداخله دوباره ایران شد و ارتش پارت، تیگران را به عنوان شاه بر صندلی پادشاهی به جای آرتاواز قرار داد . کشور بی ریشه کره با استفاده از تمثیل های ایرانی برای خود تاریخ می سازد در سریال یانگوم نخستین رستم زاد ( سزارین ) را به یانگوم منتسب کردند و حال در دل تاریخ اشکانی ما برای سرزمین چوسان خود هویتی حماسی می سازند . باید با هزار درد افسوس گفت به خاطر عدم توجه رسانه های مسئول نسبت به هویت و تاریخ ملی ایران کشورهایی نظیر کره بجای ما ، آنها را به نام خود نموده و در نهایت ما می مانیم و مشتی تاریخ  غیر ایرانی !
بقول ارد بزرگ اندیشمند و متفکر ایرانی : سرزمینی که اسطوره های خویش را فراموش کند به اسطورهای کشورهای دیگر دلخوش می کند فرزندان چنین دودمانی بی پناه و آسیب پذیرند .

 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1388/02/23ساعت 11:16 توسط | |
دستگیری یک باند فساد تو شهر جدید سهند...

برای دیدن خبر به ادامه مطلب مراجعه فرمایید!!!

 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 1388/02/21ساعت 23:11 توسط | |

اوایل ترم ۳

 در چنین روزی که بسیاری از آن خرسند و صد البته جمعی نیز پریشان خاطر پای در عرصه دانش میگذارند در پشت کوهی *زشت و بد اندام و پلشت* که سهند خوانندش بنا بر پیامکی مرسله از

شیخ مکرم ما شیخ الرییس کاتب وافی و کافی امیر الامرا خلیفه عباسی حاکم وقت انجمن #ای.او.اس#

ایشان در نخستین مکتب از سری مکاتب فیزیک1 حاضر شدند تا کمالات اندر این باب به کمال برسانند که ناگاه با منظری شگفت مواجه شدند که سالها بیم آن داشتند و هراس دیدار

آری

روزگار  شیخ ما را فرو همی گرفت و دبیری بر ایشان نهادند که شیخ ما را باری پیش از این  اندر این قافله افتادگان رها کرده بودی و خاطر ایشان آزرده و حال شیخ سعی در معاوضه دارند تا شاید روزگار رحمی بر ایشان کناد و ما نیز آرزوی توفیق میطلبیم از در گاه خدای عزوجل. باشد که روزگار به کام همی باشد.

در ضمن ایشان در باب روان پاک این دبیر خواهان یک دو جین ناسزاهای پاستوریزه گشته اند که هم اندر این زمان از شما یاری خالصانه میطلبیم که این ملعون را که با وجود خدا خافظی  باری دیگر سایه نحس خود را بر شیخ ما همی فکندی و عزم خود را جزم بر ۱۲خانه کردن ایشان نمودی

از دیگر وقایع رخ داده در چنین روزی همچنین میتوان اشاره ای نمود بر نطق مکتبی شیرین المسلم ایلدار

که در آن طلبگان به فساد خواندیو ایشان را بر زید بازی مشوق شدی که دیگر نگو

البته لازم به توضیح است که این مارمولک از طریقی خاص خود و غیر مستقیم عمل مینماید

حال خود بهتر همی دانید که چه بر سر این شیخ فرزانه آمده است..

آری او سرانجام توانست درس فیزیک کوانتوم (فیزیک۱)را همی بپاساند ... و ما نیز چون شما خداوندگار را دوصد

مرتبه سپاس همی به جای آورندگانیم

WRITEN BY :A MAN WHO CALLED HIMSELF   KAH FOROOSHAN              

نوشته شده در یکشنبه 1388/02/13ساعت 16:23 توسط | |

جواد و حكمت

 

استادي كجـــــــــــــا نام او حكمت                 

  همـــــــي بر خروشيد برسان نكبت

بيامد كه پرسد سوالات سخـــــت            

       ســــــــــر احمد به زيـــر آرد سخت

بشد تيز احمد با مداد و خودكـــــار         

    همـــي گرد جواب انــــدر آمد به ابر

برآويخت حكـــــمت با احمـــــــــــد                   

       بــــــرآمد ز هر دو دليـــــر بوهاي بد

به قاب عينك دست برد حكمـــــت          

   كلاس لــــــرزان شد احمد بد بخت

برآهيخت احمد كتاب گـــــــــــــران                 

    خستـــــــــه شد ز بحث ، فك اينان

چو احمد گشت از حكمت ستــــوه   

       بپيچيــــــد زو روي و شد سوي كوه

ز ته كلاس اندر آشفت اميـــــــــــر              

       بـــــــــزد ميز كايــد بر حكمت شعار

جواد برآشفت و با اميـــر گفـــــــت               

        كــــــــــــه احمد را بايـــد كرد خفت

تو ته كلاس را به آيين بـــــــــــــدار             

    مــــن اكنون با دهان روزه كنم بحث

ابروي به زه را به سر كله اش فكند        

      بــــه بند مـــــــژه بر ، بزد تيـــر چند

خروشيد كاي حكمت ســــوال كــن       

           مــــــــاوردت آمد سوالــــــت را بكن

حكمت بخنديد و حيــــران بمانــــــــــد         

    عينك را در قابش گذاشت و او را بخواند

بدو گفت حيران ، كه نام تو چيست؟ 

نـمره صفرت را كه خواهد گريست؟

جواد چنين داد پاسخ كه نـــــــــــام        

   چه پرسي كزين پس نبيني تو جام

حكمت بدو گفــت بي ســـــــــوادي             

 بـــه پايين كشي معدل به يكبارگي

.

.

.

ابرو را به زه كــــــــرد زود حكمــــت                        

  تنـــــــــــي لــــــرز لرزان و رخ نكبت

به جواد بر آنگه بباريد نگــــــــــــــاه 

 جـواد بدو گفت نگاه نكن، مي كنم در تو نگاه

همي رنجه داري چشم خويــش را       

  دو چــــــشم و سر سوال انديش را

جواد بعـــــــد چنــــــــدي زمـــــــان               

 سيم هايش قاتي باتي شد و پريشان

جواد به بند مژه برد خشـــــــــــــم              

 گــزين كرده يك عدد مژه دراز چشم

مژه را بماليد جواد به دســـــــــــت           

           بـــــــــه پلــــك اندر آورده يك دست

بزد بر برو چشم حكمت شعــــــــار     

       كلـــاس آن زمان چشم او داد بوس

حكمت هم اندر زمان جان بـــــــداد              

  چنــــــــان شد كه گفتي دكتر نبود!!

 

شاهنامه جواد چاپ سهند جلد اول

شاعر: یکی که شفیعی تخلص میکرد

نوشته شده در سه شنبه 1388/02/08ساعت 10:59 توسط | |

کوزه گري هر روز صبح از رودخانه با کوزه هايش براي روستا آب مي آورد

وقتي کوزه گر به روستا برمي گشت، دو کوزه همراهش بود که يکي از کوزه ها ترکي کوچک داشت و مقداري از آب آن خارج مي شد .

کوزه سالم به خود افتخار مي کرد چون آب را کامل مي رساند اما کوزه ترک خورده شرمنده بود چرا که او فقط نيمي از کارش را درست انجام مي داد.

کوزه ترک خورده بالاخره نتوانست اين وضع را تحمل کند و به کوزه گر گفت : « چرا مرا دور نمی اندازی ؟من با این ترک بدرد نمي خورم »؟

کوزه گر گفت : امروز وقتي داريم به روستا بر مي گرديم ، در مسير برگشتمان به گل ها خوب نگاه کن .

کوزه آنها را دید واز قشنگی آنها تعریف کرد وگفت حالا منظورت چیست؟

کوزه گر گفت : ماه هاست که تو به اين گل ها آب مي دهي . ايرادي که فکر مي کني داري ، روستاي ما را تغيير داده و آن را زيباتر کرده است .

کوزه ترک خورده گفت : پس در تمام اين مدت که احساس بيهودگي مي کردم ، نقص من کار مهم تري انجام مي داد !

منبع:http://jaleb.wordpress.com

حالا ازتون میخوام که هر نظری درباره این داستان دارین بنویسین.

با تشکر

نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/03ساعت 6:30 توسط | |